برچسب قیمت پشت کتاب را میکَنم. دور و برم را نگاه میکنم، کیف دم دستم است، برچسب را تاپی میچسبانم روی کیف، یکضرب. یعنی دستم را بالا میبرم و محکم میآورم پایین. انگار بخواهم بزنم توی سر کسی، چیزی. بعد با خودم میگویم آدمها هم همینجور برچسب میخورند، انگ میخورند. مثل امروز صبح که میشنیدم کسی به دیگری میگوید: ابراهیم آمد و با اخم نشست یکگوشه. پرسید: با اخم؟ گفت: همانجور که میدانی دیگر، همانجور که همیشه هست، چهرهاش در هم بود، توی خودش و..، باقیاش را دیگر نشنیدم. نخواستم بشنوم. در اتاق را بسته بودم و چشمم مانده بود روی روتختی سبزرنگ، با گلهای ریز و رنگووارنگ و هوای اتاق سرد بود.+
نوشته شده در ساعت توسط ابراهیم
|
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 22:27